عزیز دل مامانی و بابایی

برای با ارزشترین و عزیزترین هدیه ای که خدا بهمون داده،برای پسرم کیــــــــــــــــــــــان

 

دنیای من چشمهای توست.تو لبخند زندگی من هستی.عشق با آمدنت صدچندان شد.

پسر آریاییم ،دوستت دارم.

 ********************************************

عاقبت در یک شب از شبهای دور

کودک من پا به  دنیا می نهد

آن زمان بر من خدای مهربان

نام شور انگیز "مادر" می نهد

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 / 7 / 1392ساعت 11:39 توسط مامان فرزانه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 16 / 4 / 1393ساعت 18:40 توسط مامان فرزانه |

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 14 / 4 / 1393ساعت 23:24 توسط مامان فرزانه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگی


نوشته شده در شنبه 3 / 3 / 1393ساعت 23:24 توسط مامان فرزانه |

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 23 / 2 / 1393ساعت 23:24 توسط مامان فرزانه |

 

 

یه سلام به اندازه ی همه ی مهربونی خدا به گل پسر خودم و گل دختر نازم

بالاخره فرصت شد که بیام و براتون بنویسم که چه ووروجکایی شدین هزار ماشاالله. از اقاکیانم شروع میکنم که حسابی این روزا بزرگ شده :

عزیزدلم ،یه یک چند روزی هست که مریضه.از همین ویروسای عجیب و غریب که هرسال فصل زمستون یک دفعه شایع میشن هم پاش به خونه ی ما باز شد و اول بابایی و حالا هم نوبت پسر گلمه!الهی بمیرم خیلی بیتاب و کم طاقت شدی.اینقدر اذیت بودی روزای اول که وقتی می خوابیدی گریه میکردم برات.دوست ندارم وقتی بیداری اشکای منو ببینی،چون دلت خیلی کوچیکه و ناراحت میشی.تا یکی دو روز هرچی میخوردی بالا میووردی،احساس خفگی بهت دست میداد و زور میزدی و سرخ میشدی! اونوقته که یه مادر همه وجودش میلرزه برای اینکه جیگرپاره اش حالش بده! همون نیمه شب که حالت بد شد فوری بردیمت بیمارستان تخصصی کودکان.از شانسمون دکتر خودت اونجا شیفت بود،برات دارو نوشت و الان که 3 روزه میگذره حالت خوب شده.فقط یکم بینی کوچولوت کیپه!اونم کم کم باز میشه.از خدا می خوام تنت همیشه سلامت باشه.الهی به حق امام رضا که امروز شهادتشه ،خدا همیشه حافظتون باشه فرشته های زندگی من.

 

از مریضی که بگذریم،هفته پیش واکسن یک سال و نیمگیتو زدیم.قربونت برم مثل همیشه ،مثل یه شیرمرد گریه نکردی و فقط یه جیک کوچولو زدی وقتی سوزن رفت تو پاهات.به لطف خدا هم تب نکردی ،فقط یکم راه رفتنت سخت شد همون روز که با حوله گرم گذاشتن خوب شد.قربونت برم وقتی می خواستی بلند شی و راه بری دست کوچولوتو میذاشتی رو پات و میگفتی اوف!!! یعنی مامان اوف شده!

تو این چند وقت که نتونستم برات بنویسم حسابی دندون هم در اوردی.الان 4 تا آسیاب هات در اومدن .هم پایین هم بالا.الان 14 تا دندون داری.جویدن راحت شده برات و خیلی راحت میتونی غذاتو بجوی.

حسابی شیطون شدی،از در و دیوار بالا میری.نه اینکه این یه تشبیه باش ،نه! واقعا از هرچی سر راهت باشه بالا میری.از میز تلوزیون میگیری و میری روش،رو مبلا بالا و پایین میپری و میری رو میز ارایش مامان!!! این یه مورد خیلی برام شوکه اور بود.هرروز خدا باید ببیمت بیرون.عاشق فروشگاه سرکوچمون هستی.هر وقت از کنارش رد میشیم حتما باید بریم توش و شما یه گشت بزنی وگرنه اینقدر گریه میکنی و خودتو میزنی به در رو دیوار که حد نداره.این چند روز هم که حالت بد بود و خواب نداشتی نیمه شبا گریه میکردی  و مجبور میشدیم برای اینکه گل پسرمون ارم شه ببریمش ماشین گردی.یعنی خواب به چشمای ما این چند شب حروم بود.فدای سرت عشقم.تو حالت خوب باشه،من و بابا همه جوره در خدمتیم.همیونطور که بابا 48 ساعت به خاطر تو نخوابید.خیلی سخت بود،با اون وضع تو همش بغلت میکرد و میگردوندت.منم که سارا فسقلی تو شکممه و نمیتونستم بغلت کنم.فدات بشم الهی.

اوداد (افتاد)

الو

بله

بدیم (بریم)

نینی

بیپ بیپ (ماشین)

 کلمه هایی هستن که به دایره لغاتت اضافه شدن.

پسر عزیزم ،هررزو بزرگتر میشی و برای خودت مردتر،من و بابا عاشقت هستیم ،با اینکه شیطونیات زیاده و گاهی وقتا بدقلقیت هم زیاده ولی تو و سارا عزیزای دلمون هستین.خدارو هزار بار شکر کردن برای دادنتون به ما خیلی کمه.همه عمر شکر کنیم بازم در برابر این محبت و لطف خدا قاصریم. فقط از خود خدا می خوام همیشه حافظ و پشتیبانتون باشه.تنتون سلامت و لبتون خندونو جیباتون پر پول!


سارای مامان،فرشته ی ناز و کوچولوی من که حسابی این روزا اذیت شدی،قربونت برم الهی که همش با ورجه وورجه کردنت می خوای بگی که هستی و حواست بهمون هست.قربون دست و پاهای کوچولوت برم که با لگد و مشت میوفتی به جون شکم من و حسابی مامان و میزنی.تقریبا یک ماه به اومدنت مونده.شاید هم کمتر.بی صبرانه منتظرم تا دخمل زمستونیم به دنیا بیاد و داداشیشو از تنهایی در بیاره.فدات بشم گل دخمل مامان.

حلول ماه ربیع الاول و به دو تا عسلای مامان تبریک میگم.الهی همیشه زندگیتون شادی و عید باشه.

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 / 10 / 1392ساعت 18:51 توسط مامان فرزانه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 8 / 10 / 1392ساعت 12:18 توسط مامان فرزانه |

پسرم ،عمـــــــــــرم

سلام

شاکی،دلخور یا ناراحت باشی حق داری.ببخشید عزیزدلم.برای اینکه وبلاگتو دیر به دیر اپ میکنم.به مامانی حق بده،این روزا آبجی کوچولوت حسابی داره بزرگ میشه و مامانی واقعا سختشه که بشینه پشت نت.از یه طرف هم خود شما روز به روز داری بزرگ و بزرگتر و شیطوتر میشی.منم باید همش مراقب باشم و حواسم بهت باشه.

ماه محرم از راه رسید و پسر گل من برای سال دوم سقاپوش امام حسین شد.الهی قربونت برم که برای خوت حسابی مردی شدی.بردیمت بیرون و مراسم تعزیه و میدی.همش می خواستی بمونی بیرون ولی نمیشد.وقتی می خواستیم بیایم خونه حسابی کج خلقی میکردی و از دستمون فرار میکردی.ماشاالله  تند تند میدوی .ما هم باید دنبالت بدوویم.بیرون که میری خیلی اجتماعی هستی.همش دوست داری بری با بچه ها بازی کنی.مثلا کافیه ببینی بچه ها دارن فوتبال بازی میکنن.همچین میری بینشون و دنبال توپ میکنی که انگار همس و سال اونایی.فدات بشم که اینقدر شیطون و اجتماعی هستی.فروشگاه یا مغازه بریم کلا یه جا بند نمیشی.میری برای خودت تاب میخوری و وقتی داریم حساب میکنیم میبینیم ای دل غافل،شازده پسرمون برای خودش کلی نام نام (به خوراکی میگی نام نام) اورده که پدر محترم حساب کنن.به قول بابا میگه برات باید عابربانک بگیره.از اونایی هستی که تا فسقلی هستی ازمون پول تو جیبی می خوای.ای من فدای تو شیرمرد خودم برم.

یاد گرفتی برای خودت تند تند حرف میزنی.بعضی وقتا بینشون یه چیزای واضح هم میگی ولی درکل خیلی بامزه صحبت میکنی.مثلا چند روز پیش اومدی بهم میگی:ماما اب بده یا ماما بیا...

تا یه حیوون میبینی میگی جیجی،گاهی وقتا دلت میمی می خواد و میای بغلم و هی میگی ماما میمی!! اونوقته که دلم ریش میشه که ای خدا پسرمو از شیر گرفتم دلش میمی می خواد.حسابی رقاص شدی.اهنگ تا پخش میشه برای خودت قر میدی.منو بابا هم همش قربون صدقه ات میریم.هروقت دلت بخواد بری بیرون،میری خیلی قشنگ لباساتو از کشوت میاری و تازه کفشتو هم از جاکفشی برمیداری که بریم بیرون.

این روزا هم باز یکم کم اشتها شدب.اونم به خاطر دندونته.داری 4 تا دندون با هم در میاری.دو تا دوتا همزمن میزنن بیرون.خیلی هم اذیت میشی و بی تابی میکنی.شبا نمی خوابی و گریه میکنی.همش می خوای ببریمت بیرون با ماشین و تاب بخوریم تا خوابت ببره.بابا هم با اینکه خسته هست ولی پسر گلمو میبره بیرون و تا اروم بشه.مرسی همسر مهربونم.

چند روز پیش هم باب بابا رفتیم رشد تا برا یاقا کیان یه سری وسایل اموزشی بگیریم که دیدیم گل پسرمون توپ ب بغل داره میاد سمتون.برای خودت یه توپ هم برداشتی.کلا الان 10 تا توپ داری که به قول بابا همشون هم دلتو زود میزنن.

ابجی سارا هم داره حسابی برای خودش وول می خوره و بزرگ میشه.تا چشم رو هم بذاریم بهمن ماه میشه و پرنسسمون دنیا میاد ان شاالله.قربونت برم که هوای مامانی و داری.وقتی یه چیزی می خوری میاری و به منم با اون دستای کوچولوت خوراکی میدی.خوش به حال من و بابا که همچین پسری داریم و خوش به حال سارا جونمون که همچین داداش مهربونی داره.الهی خدا همیشه پشت و پناه و حافظتون باشه.

الانم برم که داره کم کم سارا قلمبه به مامان لگد میزنه..فکر کنم خسته شده از بس نشستم.

دوستتون دارم یه عالمه.بــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

نوشته شده در جمعه 1 / 9 / 1392ساعت 17:20 توسط مامان فرزانه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 23 / 8 / 1392ساعت 15:45 توسط مامان فرزانه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 28 / 7 / 1392ساعت 23:44 توسط مامان فرزانه |

سلام به روی ماه دو تا فرشته های زندگیم.

قربون جفتتون برم که همه دنیای من و بابایی هستین.روزا دارن تند تند میگذرن و من شاهد بزرگ شدن شازده کیان و نزدیک شدن به به دنیا اومدن دخملیمون هستم.خدا رو برای اینهمه لطف و مهربونیش شکر میکنم.

کیان شیطونه ی من یه دو هفته ای مامان جون و خاله فیفی و خاله فاطی خونمون مهمون بودن.چقدر خوش گذشت.حسابی شیطونی کردی .دست مامان جونی و خاله ها درد نکنه که برایت چند دست لباس پاییزه و اسباب بازی هدیه اورده بودن.خوش به حالت.اینقدر لباس داری که موندم اینایی که کوچیک شدن و چیکار کنم؟؟حسابی کیف میکردی.همش تا خاله فاطی دراز میکشید میرفتی و می پریدی رو شکمش.بنده خدا من همش نگران این بوم که آپاندیسش نترکه.یا گوشی های خاله فیفی و بر میداشتی و قایم میکردی.ما هم برای پیدا کردنشون بسیج میشدیم و آخر سر یا تو سطل لباس چرکات پیدا میکردیم یا تو کشو لباسات یا کامیون آشغالیت!!!!! امان از دست تو ووروجک.نمیدونم این چه بازی بود که یاد گرفته بودی،چشماتو میبستی و میدودی بغل دیگرون.تا بوست هم نمیکردیم از بغلمون بیرون نمیرفتی.یه بار که چشماتو بستی و ناغافل دویدی با صورت رفتی تو مبل.الهی مامان بمیره برات که زیر چشم راستت کشیده شد به مبل و زخم شد.جیگرم آتیش گرفت به خدا وقتی گریه میکردی واشکات میریخت روش و میسوخت و تو هی میگفتی اوف اوف... خدایا حافظ و مراقب فرشته های من باش.

راستی اسم دخملی رو هم انتخاب کردیم.اسم پرنسس خومون سارا انتخاب شد.حالا دلیل این انتخاب و حتما برات مینویسم دخملی نازم.الانم دیگه برم که حسابی شروع کردی به وول خوردن نفس مامان.خوشمل من الان تو هفته 22 هستیم.روزا تند تند میگذرن و ما مشتاقانه منتظر اومدنتیم دردونه.

میبوسمتون و عاشقتونممممممممممممم.

نوشته شده در سه شنبه 23 / 7 / 1392ساعت 13:46 توسط مامان فرزانه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد